مهمان
داستان کوتاه
زنی بود که مهمان دوست نداشت...!
روزی همسر او به نزد حضرت محمد (ص)می رود و بازگو می کند که همسر من مهمان دوست ندارد...!
حضرت محمد به مرد می گوید:
برو و به همسرت بگو من فردا مهمان شما هستم...
فردای آن روز حضرت محمد مهمان آن زن و مرد می شود
هنگام رفتن از خانه زن می بیند که پشت عبای حضرت محمد (ص)پر از مار و عقرب است
زن فریاد میزند یا محمد(ص)
عبای خود را بیرون بیاورید...
حضرت محمد(ص)می فرمایند:
اینها قضا و بلای خانه ی شماست که من می برم...
پس مهمان حبیب خداست و از روزی اهل خانه کم نمی شود و قضا و بلای اهل خانه را با خود میبرد...
منبع:
https://narjes-dolatabad.kowsarblog.ir
+ نوشته شده در شنبه نهم اسفند ۱۳۹۹ ساعت 16:23 توسط آرزو
|
هدفم از ایجاد این وبلاگ ،فقط رضای خداست.